محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

994

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

بهرام اين گناه ما بپوشد و پاداشن آن بر ما ياد نكند . مُنذر اجابت كرد و به خواهش از بهرام بخواست . بهرام همه روا كرد و ايشان را بنواخت و آمرزش داد و اوميد كرد و آن روزگار كه به پادشاهى بنشست بيست ساله بود ، و هم آن روز بفرمود تا مردمان به شادى و تن آسانى مشغول شدند . و هفت روز از پس يك ديگر بنشست و مردمان را پذيرفتگارى و اوميدهاى نيكو داد و فرمود كه از ايزد بترسيد و مر او را فرمان بريد و هميشه خويشتن را به شادى مشغول داشت و مردم او را سرزنش كردند ، و آن مردمان كه گرد بر گرد ايرانشهر بودند آهنگ ايران كردند . چون آگاهى يافتند كه او پادشاهى بگذاشت و به شادى مشغول است ، و نخستين كسى كه از جاى بجنبيد ، خاقان ترك بود . س 12 : صب : تنها نسخه‌اى است كه عنوانى دارد بدين سان : « سخن گفتن بهرام گور با اهل عجم » و ماجراى برگرفتن تاج از ميان دو شير در همين بخش آمده است . ص 647 عنوان : ص و صب و فا : آنچه در اساس ما آمده است بدين عنوان « پادشاهى بهرام گور » در ديگر نسخه ها عنوانى نيامده است و فاقد عنواناند . ص 649 عنوان : صب : در نسخه هاى ما اساس و ديگر نسخه ها جز صب و فا ، عنوان ندارد . فا : « خبر آمدن خاقان ترك به ولايت فارس » س 1 : فا : مضمون و محتوا يكباره ديگرگون است : پس خاقان دويست و پنجاه هزار سوار گرد كرد و آهنگ ايرانشهر كرد و خبر به مردمان پارس رسيد از آمدن خاقان با چندان لشكر . ايشان را بزرگ آمد و سهم رسيد و گروهى از مهتران و خداوندان راى و تدبير اصلى گرد آمدند و بهرام را گفتند كه دشمن بر ما دلير شد از اين روزگار بردن و شادى كردن تو . از آنها كم كن و جنگ دشمن را بياراى تا به ما كارى نرسد كه از تدبير آن عاجز آييم و آن بدنامى هرگز از ما برنخيزد . بهرام گفت : خداى تعالى از ما بنيروتر است و ما بندگان اوييم ، ما را ضايع نكند و از آن شادى و لهو كم نكرد مگر افزونتر . پس بياراست و سوى آذربيجان شد كه به آتشخانه شود ، و از آنجا به ارمينيه شود و بدان دشتها و بيشه ها شكار كند . و هفت تن را از مهتران با خويشتن برد و سيصد سوار مرد و گزيده و مبارزان ، و برادر خويش نرسى در پارس خليفت كرد . ص 652 عنوان : صب : خبر شدن بهرام به ملك هندوستان ، فا : خبر رفتن بهرام گور به هندوستان س 1 : صب و ص : پس بهرام گفت به زمين هندوستان اندر شوم تنها و آن شهرها بنگرم و سپاهها ببينم و سلاح ايشان بنگرم و ملك ايشان را ببينم و باز آيم . پس آن سپاه و پادشاهى به وزير سپرد و خود تنها برفت با اسبى و سلاح خويش به هندوستان اندر شهر به شهر ملك همى شد و هر روزى تنها به